زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... سیزده بدر + پایان 29 ماهگی عشقم ...

عیدی که این همه منتظرش بودیــــــــــــــــــــــم بلاخره اومد     و چه  زود تموم شد ... اما شیرین تموم شد    و با یه اتفاق بد ...   خدا رو شکر که یه سال دیگه زنده بودیم و با فامیل و خویشان عید دیدنی کردیم ... 29 اسفند که  بعد از سال تحویل یه چند تایی عکس گرفتیم       و بعد برای عید دیدنی راهی خونه بابا حبیب شدیم ... امسال به خاطر  فوت برادر بابا حبیب و به خاطر اینکه احترام بزاریم به بابا جون دقایقی بعد از  تحویل سال به دیدنشون رفتیم و اولین عید دیدنی رو هم اونجا کردیم ... صبح روز...
14 فروردين 1393

... اولین هفته اسفندی ما ...

خدا رو شکر که زنده موندم و دوباره اسفند ماه رو دیدم ... با اینکه از زمستون خوشم نمیاد اما عاشق اسفندم چون همیشه خوش خبر و خبر سال نو و بهار زیبا و دل انگیز رو بهم میده ... خوب البته این هفته اسفندی ما خوب بود شکر خدا ...     از  دوم اسفند که یه پیک نیک سه نفره شاد رو با هم داشتیم  بگم  ... که طبق معمول جمعه ها که هوا خوب باشه  ، من هوس گشت و گزار به سرم میزنه ... اما این دفعه با اینکه حال نداشتم اما خودمو ملزم کردم که یه جمعه خوب داشته باشیم ... سریع بساط جوجه عزیز رو آماده کردم و با هم زدیم بیرون  ، تو دل طبیعت نیمه خفته زمستونی ... تو یه باغ&...
9 اسفند 1392

.. بییم طبیعت ؟؟؟؟!!!! ...

  بازم یه جمعه رسید  از راه ...   این جمعه آروم تر از جمعه قبلی بود ...   جمعه هفته قبل ما درگیر مراسمات عموی بزرگ بابا محسن بودیم . که حکم پدر بزرگ داشت برامون نه از بابت سن ، بزرگ خاندان بود ...   روحش شاد ...   بعد از اینکه صبحونه خوردیم با بابایی رفتیم بیرون تا برا شب که مهمون داشتیم خرید کنیم ...   لباس که میپوشوندم بهت میگفتی : " بییم طبیعت ؟؟؟؟ "   بابا هم بهت قول داد تا یه ذره ببره و بگردوندت ...   الهی بمیرم برات که این هفته زیاد بهت رسیدگی نکردم و همش خونه روحی جون گذاشتمت ، اما بهت بد نگذشته ها وروجک حسابی با روحی جون...
26 بهمن 1392

... یه برف بازی کوتاه ...

سلام به گل پسری عاشق برف من ... این روزها همه جای ایران برفی ... اونم چه برفی ... آخرین باری که اینجور برف همه رو خونه نشین کرد سال 86 بود که من و بابایی تازه نامزد کرده بودیم ... یه بهمن برفی زیبا ... اینقدر خوش قدمی که هر ماهگردت تو پاییز و زمستون همراه شده با برف ... اما از اونجا که از دیروز صبح احساس کردم یکمی آب مماخت میاد از ترسم بیرون نبردمت برا برف بازی ... امروزم که هوا آفتابی آفتابی شد و خواستیم بریم اطراف شهر تا چند تا عکس بیندازیم که به خاطر جلسه بابایی نشد که بریم و رفتیم رو پشت بوم تا شما یکمی اونجا بازی کنی ... اون بالا هم خبری ن...
16 بهمن 1392

... شعر ها و داستانهای مورد علاقه این روزهای تو (1) ...

    یکی بود ، یکی نبود ... غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ... تو یه صحرای بزرگ ، بالای یه تپه ، یه خونه بود ... اون خونه خونه خانم بزی بود که با سه تا بچه هاش ، شنگول و منگول و حبه انگور تو اون خونه زندگی می کردند ... مامان بزی هر روز صبح  می رفت به صحرا تا علف بخوره و برا بچه ها شیر بیاره . اون روز صبح هم بعد از اینکه از خواب بیدار میشد به بچه هاش صبجونه میداد و بعد با کمک بچه ها سفره رو جمع میکرد و بعد براشون اسباب بازی میاورد و بهشون میگفت  :  " بچه های من عزیزای من ، با اسباب بازیهاتون بازی کنید تا مامانی برم و برگردم ... نکنه خونه رو کثیف کنید ، بازیتون که تموم شد ، اسباب بازیهاتونو جمع کنید ، در...
15 دی 1392

... یلدای 92 ...

  یلدا مبارک پسرم   یلدای ٩٢ رو هم مثل سالهای قبل مهمون خونه مامان روحی بودیم ... بابا حبیب اینا بخاطر مصادف شدن شب یلدا با مراسمات ماه صفر یلدا نداشتند و از وقتی ازدواج کردم تا حالا خونشون شب یلدا نرفتم ، جز یه شب که خونه مادر بزرگ بابایی بودیم و هنوز نمیدونم چه رسم و رسومی دارند... حالا علت زن نگرفتن عمو مجتبی رو فهمیدم  ، حواسش به خانم آیندش هست و نمیخواد براش شب چله ای نبریم ، آی آی آی  ... از شوخی که بگذریم ، یلدای امسالم بازم مهمون بودیم و نشد برات سنگ تموم بزارم ، اما این میز رو برات چیدم تا چند تا عکس یادگاری داشته باشیم ... خونه مادری هم تو فاز عکس  گرفتن نبودیم ...
6 دی 1392

... بای بای شیر شیر مامان ...

    وَالوَالِداتُ یُرضِعنَ اَولادَهُنَّ حَولَینِ کامِلَینِ لِمَن اَرادَ اَن یُتِمَّ الَّرضَاعَـةَ . . مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر دهند، برای کسی که میخواهد شیر دادن را کامل کند                                                                     &...
1 آذر 1392

... واین سومین عهدست از شیرخواره ام با تو ...

              مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم   هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم       صفای خلوت خاطر از آن شمع چو گل جویم     فروغ چشم و نور دل از آن  ماه ختن دارم           ...   این بار محرم  92  ...   باز هم  بوی محرم ... این سومین محرم زندگیته عزیزم ... چقدر زود گذشت و چقدر بزرگ شدی ... محرم 90 فقط 28 روزه بودی و تنها تو یه مجلس شرکت کردی ... و ...
24 آبان 1392